تبليغاتX
یک خاطره ازدوستان وبلاگی

قالب پرشین بلاگ


یک خاطره ازدوستان وبلاگی
هرکی دوست داره بهترین خاطره زندگیشو تو وبلاگ ما ثبت کنه

یه خاطره از سالی

کلاس سوم ابتدایی که بودم یه دوستی داشتم به اسم اسماعیل

من واون هردومون درسمون خوب بود وهمیشه با هم بودیم وهمیشه هم نمره هامون یکی میشد

یعنی اگه من بیست میشدم اون هم بیست میشد

تا اینکه یک روز اسماعیل  املا  نوزده گرفت ولی من بیست شدم

اون روز وقتی خانم معلممون (خانم شفیعی)  نمرشو خوند اسماعیل سرکلاس شروع به گریه کردن کرد

خب من بیست شده بودم  ولی به اسماعیل حسودیم شد  چون خانم معلم  اسماعیلو بغلش کردو ماچش کرد

گفت پسرم، عزیزم گریه نکن امتحان بعدی حتما بیست میشی ولی من که بیست بودم هرگز در آغوش خانم معلم نرفته بودم؟؟؟ وفقط یک آفرین گرفته بودم؟؟؟

حسابی حسودیم شد آخه خانم شفیعی همچین باهاش مهربون شده بود وبغلش کرده بود که من دلم می خواست جای اون باشم و من حسابی توو فکر اون آغوش گرم بودم ودلم میخواست یک جوری اون گرمی را احساس کنم.....

خب من تو امتحان بعدی از عمد یک سوال را غلط نوشتم تانوزده بشم

و اسماعیل بیست شد ومن نوزده

اون روز وقتی خانم شفیعی نمرمو گفت : سلمان نوزده شدی؟؟  ازعمد شروع کردم به گریه کردن

و عین اسماعیل رفتار کردم (ازش تقلید کردم)

یعنی از عمد خودمو زدم به گریه تا برم تو آغوش خانم معلم

وای که چه لذتی داشت آغوش گرم و دوست داشتنی و پر از صداقتش و با اون همه مهربونیاش

باور کنین یک آغوش گرم وصحبتهای مهربون خانم شفیعی ارزش هزارتا صفرگرفتن را داشت

لذت پاکی وصداقت عشق آغوش آن روز تا الان هم که 18سال از اون روزمیگذره هنوز گرمم میکند وقلبم را روشن میکند...

اخ که چه عشق پاک وساده ای داشتیم پیش ترها

مگه میشه دیگه اون روزا برگرده؟؟؟

بیخیال از همه دنیا وادمهاش

البته من و اسماعیل دوسال بعد از هم برای همیشه جدا شدیم و خونه ما از اون محله بار کرد و رفتیم یه محله دیگه

ولی بعدها شنیدم اسماعیل توو دبیرستان ترک تحصیل کرده و... خلاصه عاقبت به خیر نشد

و من هنوز وقتی چهره اسماعیل و خانم معلم میاد توو ذهنم ؛ دیوونه میشم

انگاری خواب میشم ؛ افسون  میشم

انگار که روحم از قفسم جدا میشه و پر میگیره و میره یه جای دور که نمیدونم کجاست .....

الان هم دلم میخواد گریه کنم ولی فقط چشام میسوزه و قلبم یخ میشه

[ سه شنبه بیستم دی 1390 ] [ 21:13 ] [ مجید ]
یه خاطره از گیسو

بیمارستان برای من سرشار از خاطرات تلخ و شیرین بوده و هست..یکی از این خاطرات نشانه حیات نام داره

من کار آموز اتاق عمل بودم....یک زایمان طبیعی در شرف انجام بود..مادر در حال چهار درد بود..و داشت از حضرت فاطمه زهرا کمک می خواست..با صدای بلند...اشک تو چشمام جمع شده بود..داشتم فکر می کردم مادر عزیز من هم هنگام تولد من چنین رنجی را تحمل کرده است و من الان چه قدر قدر دان زحمات او هستم..در همین تفکرات بودم که صدای جیغ نوزاد خبر از تولد او داد
انگار از خواب بیدار شده باشم..نگاه کردم دیدم کودک دختری بسیار زیباو سفید با مو هایی مشکی و لخت و تمیز در پارچه ای سبز در حال پیچیده شدن است..مادر گفت بچه ام سالم است..گفتم آری....و بعد از حال رفت..درد زیادی را تحمل کرده بود....
داشتیم..وسائل را جمع می کردیم که صدایی.توجه مارا به خودش جلب کرد..کمی گوش دادیم...و به طرف تخت نوزاد برگشتیم..نوزاد با ولع تمام داشت شست انگشتش را می مکید.....


[ پنجشنبه پانزدهم دی 1390 ] [ 14:35 ] [ مجید ]
یه خاطره از خرگوشی

سوم راهنمایی که بودم یه معلم عربی داشتیم یکم 3 میزد و من و دوستام(کلا یه گروه7 نفره؛ 7تا آتیش پاره

االبته درس خون واسه همین زیاد پا پیچمون نمیشدن) مدیرمون میگفت هر وقت تو مدرسه شلوغه حتما این

وروجکان، هر وقتم که ساکته دارن یواشکی یه آتیشی می سوزونن . خلاصه یه روز  که خیلی اذیت این خانم

عربی کردیم خونش به جوش اومد و گفت فرناز بیرون آخه اون منشا تمام مسخره بازی ها و سوژه ها بود فرنازم

گفت من نمیرم عصبانی شد و داغ کرد چهرش قرمز قرمز شده بود فرنازم روش طرف ما کرد و گفت بچه ها

ببینین شده مثل گلابی قرمز  اینو گفت کلاس رفت رو هوا... دست نازی و گرفت و گفت بیرون... میری پیش

ناظم فرنازم خیلی خونسر با حالت بچه گونه گفت: خدافظ !!!! بابای بچه ها

همیشه با این کاراش لج معلما میشد  یادش به خیر

خلاصه معلمم که منتظر بود فرناز با ناظممون بیاد و عذرخواهی کنه و دیر کرد به من گفت مهسا برو ببینم نازی

چرا نیومد منم رفتم تو دفتر دیدم نازی نیست به ناظممون گفتم نازی نیومد پیش شما؟؟؟؟؟ گفت نه واسه

چی؟؟ منم دیدم از موضوع خبر نداره پیچوندمش

رفتم تو حیاط دیدم خانوم رو نیمکت نشسته داره به گنجشکا نگا میکنه و عین خیالشم نیست

گفتم نازی بیا بریم سر کلاس داره درس میده ها...

گفت بیخیال ببین هوا ابریه چه حال میده تو هم نرو... خلاصه منم یکم پیشش موندمو بد تنهایی رفتم کلاس و

به معلم عربیمون گفتم پیداش نکردم

آخر سر خودش رفت دنبال نازی و اوردش سر کلاس

[ سه شنبه سیزدهم دی 1390 ] [ 16:32 ] [ مجید ]
یه خاطره از شیرین

چند سالِ پیش بود که واسه کنکور درس می خوندم؛ برادر زادم که 7 سالش بود از صحبت های من با خانوادم

متوجه شده بود که من باید توو کنکور رتبه ی 2_3 هزار بیارم.ماه رمضون بود که غزل کوچولو با ما واسه سحری

بیدار شده بود، وقت نماز بود جا نمازمو پهن کردم دیدم تسبیحم نیست، یادم اومد کجا گذاشتمش رفتم برشدارم،

وقتی برگشتم به اتاق دیدم غزل رفته سراغ جانمازم و چادرمو سر کرده داره دعا می کنه که خدا جون خودت کاری

کن عمه شیرین با رتبه ی 2_3 هزار تومن قبول بشه ؛ هم از طرز گفتارش خندم گرفته بود و هم از دعاش

خوشحال بودم.داشت از ته قلبِ کوچیک و پاکش واسم دعا می کرد.چند وقت بعد جواب کنکور اومد و با اینکه

اصلا انتظارشو نداشتم با رتبه 3214 قبول شدم و همیشه فکر می کنم نتیجه ی دعای اون صبح غزل بوده

[ دوشنبه دوازدهم دی 1390 ] [ 17:57 ] [ مجید ]
یه خاطره از مجید

من خیلی آرزو داشتم به کربلا برم اما برام محیا نمی شد تا یکی از بستگان به من زنگ زد وگفت

ما داریم می ریم کربلا من گفتم من هزینه سفر رو ندارم گفتن خدا کریمه همچی رو درست می کنه

خلاصه روز سفر رسید به من گفتن چه کارکردی میای؟ من گفتم حقیقتش نه ولی شما رفتین به جای من

دعا کنید. قراربود روز بعد حرکت کنن من همچنان گوشه ای غم بغل گرفته بودم و می گفتم ای خدا

چی می شد من جزئی ازاینا باشم؛ شب من خونه بودم، در منزل مارو زدن دیدم یکی از همسایه هاست

اومد به من گفت فلانی یادت چند وقت پیش قرار بود بری سفر بیا این پول رو آوردم برات امیدوارم این اندک

پول بتونه مشکل شمارو حل کنه؛ من از خوشحالی نمی دونستم چه کار کنم اشک از چشمام

جاری شد وگفتم خدایا تو واقعا مهربونی و من رفتم به کربلا انشاالله همگی مشرف بشید

این خاطره من بود ازسفرم


[ دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 ] [ 14:39 ] [ مجید ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

هدف از ايجادِ این وبلاگ ثبتِ خاطرهای زیبای شما دوستان است که دیگران بتوانند از خاطرات تلخ و شیرین شما عزیزان بهرمند شوند و چه بسا تاثیراتی هم در مسیر زندگی بگذارد.
اگر دوستان عزیز مایل بودن خاطرات خود را برای ما ارسال کنند تا بتوانم در معرض دید همگان قرار دهیدم
آرشيو مطالب


.



آمار سایت



Friends18.com Orkut Scraps
Poure-love.blogfa.com


تبادل لینک

جاوا اسكریپت

AFTAB